«گلستان» شاهکار ادبی عالمگیر و ماندگاری است که به گفته نویسنده آن هرگز خزان ندارد و همواره گل های تازه و با طراوت دارد: «...کتاب گلستان توانم تصنیف کردن که باد خزان را بر ورق او دست تطاول نباشد و گردش زمان، عیش ربیعش را به طیش خریف مبدل نکند. به چه کار آیدت ز گل طبقی؟ // از گلستان من ببر ورقی//گل همین پنج روز و شش باشد // وین گلستان همیشه خوش باشد». (دیباچه گلستان سعدی)
نثر بدیع و روان گلستان، نظم زندگی ماست و نکتهxadهای ناب و نایاب در آن بسیارند. ناب از آن رو که حکایات این کتاب گلچین ذهن و دست حکیمی فرزانه و دانشمندی جهان دیده و انسان شناس است و نایاب از آن رو که عصر آهن و آی تی چنین ظرایفی را از زندگی ما به دور برده یا به در کرده و صد افسوس که این خزینه های پر در و گوهرِ زبان، ادبیات و فرهنگ فارسی همراه با مکتب خانه ها به فراموشخانه ها رفته اند. چه می شد اگر مانند این حکایت از کودکی، بر لوح جانِ ما و فرزندانمان نقش می بست؟:
آورده اند که نوشیروان عادل را در شکارگاهی صید کباب کردند و نمک نبود. غلامی به روستا رفت تا نمک آرد.
نوشیروان گفت: نمک به قیمت بستان تا رسمی نشود و ده خراب نگردد.
گفتند: از این قدر چه خلل آید؟
گفت: بنیاد ظلم در جهان، اول اندکی بوده است و هر که آمد برو مزیدی کرد تا بدین غایت رسید.
گر از باغ رعیت، ملِک خورد سیبی// برآورند غلامان او درخت از بیخ // به پنج بیضه که سلطان ستم روا دارد// زنند لشگریانش هزاران مرغ به سیخ. (حکایت نوزدهم، باب اول)