لحاف ملا

خرید بک لینک

ملا در شبی زمستانی لحاف را کشیده بود روی سرش تا بخوابد که غوغایی از بیرون برخاست.

زن ملا گفت: مرد! پاشو برو ببین چه خبره؟

ـ جون منبذار بخوابیم! به من و توچه؟

از زن اصرار و از ملا انکار، تا اینکه غرولند زن از یک سو و غوغای کوچه از سوی دیگر به ملا فهماند که نمی شود خوابید.

به ناچار لحاف را پیچاند به خودش و رفت توی کوچه.

دزد رفته بود خانه همسایه و آنان فهمیده بودند؛ اما خودش را گوشه ای مخفی کرد. ملا که رفت سر و صدای همسایه ها هم خوابید و رفتند توی خانه هایشان. دزد ماند و ملا.

چشم دزد چرخید روی لحاف و پیش خود گفت هر چه که باشد از هيچي بهتر است. خزید به طرف ملا و لحاف را کشید و دوید و خودش را توی سرما و تاريكي گم و گور کرد.

ملا به خانه برگشت. زنش پرسيد: چه خبر بود؟

ـ هيچ، دعوا فقط سر لحاف من بود!

اندازه ها در منظومه فکری سعدی...

ما را در سایت اندازه ها در منظومه فکری سعدی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 48 تاريخ: پنجشنبه 18 بهمن 1397 ساعت: 4:32

صفحه بندی