ملا در شبی زمستانی لحاف را کشیده بود روی سرش تا بخوابد که غوغایی از بیرون برخاست.
زن ملا گفت: مرد! پاشو برو ببین چه خبره؟
ـ جون منبذار بخوابیم! به من و توچه؟
از زن اصرار و از ملا انکار، تا اینکه غرولند زن از یک سو و غوغای کوچه از سوی دیگر به ملا فهماند که نمی شود خوابید.
به ناچار لحاف را پیچاند به خودش و رفت توی کوچه.
دزد رفته بود خانه همسایه و آنان فهمیده بودند؛ اما خودش را گوشه ای مخفی کرد. ملا که رفت سر و صدای همسایه ها هم خوابید و رفتند توی خانه هایشان. دزد ماند و ملا.
چشم دزد چرخید روی لحاف و پیش خود گفت هر چه که باشد از هيچي بهتر است. خزید به طرف ملا و لحاف را کشید و دوید و خودش را توی سرما و تاريكي گم و گور کرد.
ملا به خانه برگشت. زنش پرسيد: چه خبر بود؟
ـ هيچ، دعوا فقط سر لحاف من بود!
اندازه ها در منظومه فکری سعدی...ما را در سایت اندازه ها در منظومه فکری سعدی دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 48